خلوتگاه یا درهای بسته «دیگری جهنم من است»!؟


خلوتگاه یا درهای بسته «دیگری جهنم من است»!؟

«ما بــرای اینقدر زندگی مشــترک آمادگی نداشــتیم، به ما گفته بودند صبح می روند ســر کار و شــب برمــی گردند.»

ایــن یکی از بیشــمار شــوخی هایی اســت که این روزها بــا قرنطینــه در فضــای مجــازی می شــود. گرچــه شــوخی اســت امــا در خــود حقایق قابل تأملی دارد. گفته می شود بعد از رفع قرنطینــه آمار طــاق در چین زیاد شــده و درگیری هــای خانوادگی در جهان کرونایی بالا مــی رود. البتــه خوشــبختانه مــواردی درســت برعکــس هــم بــوده و قرنطینــه موجــب تفاهــم بیشــتری گردیــده اســت. بنابرایــن ما در وضعیتی قــرار داریم که آن را تجربه نکرده ایم یعنی زندگی با دیگری در شــرایط قرنطینــه ای را. همانطــوری که شوخی مجازی گفته »آمادگی نداشتیم« و همین عدم آمادگی مــی تواند مخاطراتی را بــه دنبال داشــته باشــد. یکــی از بهترین عرصــه هایی کــه می توانــد تجربیاتی را در اختیــار مــا قــرار دهد ادبیــات و هنر اســت. آثــاری چنــد بــرای ایــن روزهــا مفیدنــد که میتوان بــرای مثال به کتــاب طاعون کامو اشــاره کــرد. در نوشــتار حاضــر بــه یکــی از نمایشــنامههای معروف در ســطح جهان یعنی نمایشــنامه »درهای بســته« .
ژان پل سارتر رجوع می شود.

مقدمه:

 فیلســوفان ادیــب را باید ســه بــار جدی گرفــت یــک بــار بــه دلیــل فیلســوف بودن یک بــار به دلیل ادیب بــودن و یکی هم به دلیل فیلســوف-ادیب بودنشــان. بنابراین نوشــتههای آنهــا چه رمان و چه شــعر، چه جستار و چه سرگذشتنامه همگی میتوانند مــا را بــه فلســفه تخیــل و تخیــل فلســفی رهنمــون گردنــد کاری که نه فیلســوف و نه شــاعر به تنهایی نمــی توانند انجــام دهند و فقــط یــک شــاعر فیلســوف یــا فیلســوف شــاعر مــی توانــد محقق ســازد. آنهــا نماد پیونــد تعقل و تخیل هســتند و آثارشــان به بیهودگی تخاصم این دو صورت از معرفت بشــری شــهادت میدهند. به همین دلیل بهتراســت کارهای نویسنده-فیلســوفان را دوبــار خواند زیرا دســت کم دو الیــه دارند. آثــار کســانی مانند فردریش نیچــه، ژان پل سارتر، آلبر کامو، موریس بالنشو، ژرژ باتای، سیمون دوبوار، پل والری و یولیا کریستوا. ژان پــل ســارتر یکــی از برجســته تریــن نویسنده-فیلســوفان تلقــی مــی شــود کــه کارهایــش در هــر دو حوزه فلســفی و ادبی قابــل توجه بلکــه در پاره ای مــوارد مرجع مهمــی بــه شــمار مــی آینــد. «هســتی و نیســتی» یا «تهوع» و یا «ادبیات چیست«  فرقــی نمــی کنــد هــر کــدام در گونــه هــای خودشــان مرجعــی غیرقابــل اجتنــاب محســوب مــی گردنــد. نــزد ســارتر فقــط بــا دو شــخصیت یکــی ادیــب و دیگــری فیلســوف ســروکار نداریــم بلکــه بیشــتر با یک شــخصیت پیوندی (هایبریــد) مواجه هســتیم کــه فلســفه اش را مــی تــوان در آینــه ادبیــات و ادبیــات را در آیینه فلســفه بــه مشــاهده پرداخــت. فلســفه اصلــی وی اگزیستانسیالیســم یــا بــه طــور دقیقتر پدیدارشناســی اگزیستانسیالیســتی اســت. ایــن فلســفه را وی فقــط در آثــار فلســفی منعکس نمی کند بلکه وجه عینی و عملی آن را در نوشــته های ادبــی به خصوص در نمایشنامه هایش به تصویر کشید می شود. وی بــا اســتفاده از تئاتــر عــاوه بــر اینکــه مطالب فلســفی را به صورت مصداقی به نمایش می گذارد به مخاطبان گســتردهتر و متفــاوت تری نیز دسترســی پیدا میکند. در اینجا به یکی از نمایشنامه های معروف وی یعنــی «درهــای بســته» بــا مضمــون اصلی «دیگری» بسنده می شود.

  • درهای بسته

 یکی از نمایشنامه های بسیار معروف و بحث برانگیز ســارتر وی کلــو Clos Huis ) ) است که در فارسی به چندین شکل ترجمه شده: «درهای بسته»، «خلوتگاه»، «برزخ« و یا «دوزخ». این نمایشــنامه سارتری که در سال ۱۹۴۳ منتشر شد، سپس در سال ۱۹۴۴ برای نخســتین بــار بر روی صحنــه رفت، و در آن مضمونــی بســیار مهــم و بنیادینــی یعنــی «دیگــری» را دســتمایه خــود قــرار میدهد. در ضمن این نمایشــنامه به یکی از مهمتریــن و قدیمــی ترین اســطوره ها با به بیان دقیقتر فضاهای اســطوره ای یعنی »دوزخ» پرداخته می شــود. مناســب است نخســت داستان این نمایشنامه به اختصار یادآوری شود. این نمایشنامه با یک پرده و سه شخصیت اصلی یعنی یک مرد گارسن روزنامــه نــگار و دو زن اینس کارمند پســت و اســتل یــک زن ثروتمنــد ارائــه میگردد و همــه نمایــش در یــک فضای بســته مانند ً بزرگ یا سالن انجام می پذیرد. اتاقی نسبتا مکان یادشــده بســیار مهم اســت چنانچه نام نمایشنامه یعنی «درهای بسته» نیز از همین فضا گرفته شده است.

موضــوع بســیار مهم این اســت که این افراد تــا قبل از اقامت اجبــاری پیش آمده به هیچ وجه همدیگر را نمی شــناختند و با هم هیچ نسبتی و حتی اشتراک نظری هم نداشته اند. هر یک گرایش ها و سلیقههای متفاوتــی نســبت بــه زندگــی و جامعــه داشــتهاند. بــا اینحــال ایــن افراد کــه اینک مرده به جهان پس از مرگ منتقل شدهاند و بایــد مجــازات خودشــان را با هم ســپری نماینــد. این جهان پس از مرگ با تصوری که پیشــتر داشــته اند یا به آنها تعلیم داده شده بود بســیار متفاوت است. این سه نفر بدون اینکه محاکمه شــوند و یا اینکه مورد مجازات قرار گیرند یکباره یکی یکی از یک فضــای بســته ســر در آورده اند. این ســالن با دکوراســیون امپراتوری دوم تزئین شــده موجب حــس کهنگی می گــردد.

«درهای بســته» یــک پــرده و پنــج صحنــه دارد کــه در اینجــا هــر یــک از صحنه ها بــه اختصار توضیح داده می شود:

صحنــه نخســت: گارســن را یــک مامور وارد ســالن مــی کنــد و آنجــا را به او نشــان میدهــد. گارســن از مأمور می پرســد: پس دســتگاه هــای شــکنجه کجــا هســتند؟ امــا مأمور می گوید: این پرســش را همه انسان ها مطرح می کنند. ســپس مأمــور می رود و گارســن را در این سالن با تصوارتش تنها میگــذارد. نخســتین چیــزی که گارســن با دیدن ســالن به خود می گوید این است که ایــن اتاق نه پنجــره ای دارد و نــه آیینهای. ایــن دو عنصــر مهــم هســتند زیــرا پنجــره انســان را بــه جهان بیرون و آیینه انســان را به جهــان درون خــودش مرتبط مــی کند.  مأمور به وی خاطرنشان می کند که بیرون از این اتاق هیچی نیســت مگر یک راهروی ً همه بی انتهــا و اتــاق های بیشــمار و حتما شبیه به هم.

صحنه دوم و ســوم: گارســن کــه خود را بســیار تنها می یابد متوجه می شــود درها محکم و قفل هســتند و هیــچ امکانی برای خروج وجــود ندارد. بیهوده مأمــور را صدا مــی زنــد. بــرای مدتــی در تنهایــی مطلق طعم بی کسی را می کشد. می نشیند بلند می شود و حوصله اش سر می رود. سپس زنــی جــوان و زیبا به اســم اینس که پیشــتر کارمنــد پســت بــوده وارد می شــود. اینس وقتی گارســن را در ســالن می بیند اول فکر میکند وی شــکنجه گر پس از مرگ است. گارســن خود را معرفــی می کند و به اینس اطمینــان میدهــد کــه یکی مثــل خودش است.

صحنــه چهــارم: این بار نفــر آخر یعنی خانمی با نام اســتل وارد می شــود. گارسن برای او شــرایط را توضیح مــی دهد. با این حــال اســتل بســیار وحشــت دارد. ســپس از رنــگ کاناپــه ها ایــراد می گیــرد و تقاضا میکنــد کاناپــه ای کــه گارســن بــر روی آن نشســته بــه او بدهــد و گارســن ایــن کار را میکند. مأمور اعالم می کند که دیگر کسی به آنها اضافه نخواهد شد و آن سه نفر باید تا ابدیت در این سالن تنها بمانند.

صحنــه پنجم: این صحنــه اصلی ترین و در عیــن حــال طوالنــی تریــن صحنــه نمایشــنامه تلقی می گردد. در اینجاســت کــه یکی یکــی افراد و کارهایشــان شــناخته مــی شــوند و دلیــل حضورشــان در دوزخ مشــخص مــی گــردد. گفــت وگویــی میان این ســه نفــر آغاز شــده و طــی آن هر کس می کوشــد تــا دیگــری را بشناســد و مجبور می شــود خود را نیز معرفی نماید. گارسن تیرباران شــده، اســتل بــه دلیــل ذات الریه کشــته شــده و اینــس از خفگــی گاز مــرده اســت. حــال این افــراد از خود می پرســند: چرا چنین سرنوشت شومی پیدا کرده اند؟ اول آنها از دادن پاســخ هــای واقعی طفره می روند و از گفتن واقعیت شــرم دارند اما کم کم حقایق حکایت می شــوند: استل با وجود جوانی به ازدواج با مردی سالخورده تــن مــی دهــد و ســپس بــه او خیانــت و فرزندش را نیز سر به نیست می کند. علت ازدواج با مرد ســالخورده نیــز ثروت او بود. زیــرا وی و بــرادر کوچک و مریضش بســیار فقیــر بودند و برای گذراندن زندگیشــان به حمایــت مالی نیاز داشــتند. گارســن نیز با رفتارهایش موجب شده تا زنش خودکشی کند، اینس بخاطر دوســتی با یک زن دیگر باعث کشته شدن پســر عمویش که به وی عشق می ورزید می گردد. در آغــاز هر کــدام برای دیگــری جذاب و مرمــوز بــه نظــر مــی رســند امــا بــه مرور وقتی از احوال هم آگاه شــدند دیگر کشش اسرارآمیز اولیه از بین رفت. معلوم شد که هر یک در زندگی چه می کردند چه تمایل و کشــش هایی داشــته اند و بالاخره به چه دلیل به این جهنم محکوم شده اند. بدین ترتیــب آنهــا می فهمند که هر ســه در یک چیــز شــریک بودنــد و آن کشــتن انســان و به همیــن دلیل به این خلوتــگاه با درهای بسته محکوم شده اند. سپس به این نتیجه می رسند تا نگذارند به همدیگر ســخت بگذرد و موجب عذاب یکدیگر نشوند اما گویا ممکن نیست. بسته بــودن فضا و حضورشــان برای هــم و نگاه هایی که به هم دارند آزارشان می دهد. به خصوص هر یک می خواهد هم از دیگری خــاص شــود و هم توجــه دیگــری را از آن خــود کنــد. بدین ترتیــب رقابتی میانشــان شــروع می شــود و این رقابت به مشاجره و تقابل می انجامد. رفته رفته شــرایط آنقدر برایشــان ســخت مــی شــود کــه در نهایت حــرف اصلی نمایشــنامه از دهان گارســن بیــرون مــی آید و ایــن جمله تــکان دهنده را می گوید: «دیگران جهنم من هستند.«

  • جهنم سارتری

 به دنبال تفاسیری که با توجه به اندیشه و فلســفه سارتر از «درهای بسته» شده این پرسش اساسی مطرح می گردد که «چرا و چگونه دیگری جهنم من می شود؟»، «آیا به خاطر این اســت که بــا حضورش آزادی مــرا محدود مــی کند؟»، «آیا بــه این دلیل اســت که با نگاهش مرا بــه ابژه تبدیل می کنــد؟» و یا «آیا به خاطر این اســت که من مانند ابژه ها قدرت تصاحب او را ندارم؟ «. ســه پرسشــی که به اختصــار به آنها اشــاره میشود.

دیگــری و محدودیــت آزادی: از نظــر ســارتر حضــور دیگــری آزادی انســان را محدود می کند و آزادی برای وی بزرگترین ویژگــی انســانی اســت. به بیــان دیگــر، اگر انســانی تنها در جهان زندگی می کرد و جز حیوانات و اشــیا وجود نداشــتند این انسان آزاد بــود. امــا بــه محــض اینکه یک کامــا انسان یعنی یک سوژه دیگر حضور پیدا کند آزادی محدود میشــود. زیرا نگاه و حضور دیگــر ایــن آزادی را خدشــهدار میکند. در ایــن خصــوص دیگــری مانند دیــوار عمل مــی کنــد، اگــر دیوارهــا فضــای مــادی را محدود می کنند، آدمها فضای انســانی را محدود می کننــد. اگر دیوارها آزادی مادی و جســمی را محصــور میکنــد در عــوض دیگری آزادی انســانی و فــردی را محصور میکنــد. بــه همیــن دلیــل در نمایشــنامه »درهــای بســته» هــم از دیوارهــای بــدون پنجــره و هــم از انســان های بــدون تفاهم بهــره می بــرد تا با کمــک هــر دو آزادیها را ســلب کرده و یک فضــای جهنمی خلق کنــد. درنتیجــه هنگامــی که شــخصیت ها درمی یابند که با هم نمی توانند به تفاهم برســند و در عین حال مجبورند همدیگر را در این فضای محدود تحمل کنند تصمیم میگیرنــد هــر کــدام دیگــری را فرامــوش نموده، صحبتی نکند و به گوشــه ای بخزد. اما این کار غیرممکن اســت و نمی شود در کنــار دیگری بود و به او فکــر نکرد و او تأثیر خــودش را نگذارد. به همیــن خاطر اینس که سخت آشــفته شده است میگوید: «اما چگونه فراموشــتان کنم، من شما را تا مغز اســتخوانهایم حس میکنم، سکوت شما همچون فریادی در گوشهایم میپیچد و آزارم مــی دهد. شــما میتوانید دهانتان را ببندیــد، زبانتان را ببرید، ولی آیا میتوانید نباشید.» بنابراین همین که دیگری حضور داشــته باشــد یا حس شــود که حضور دارد دیگــر نمــی تــوان نادیــده اش گرفــت و از او اجتنــاب کــرد. زیرا دیگری شــیء نیســت بلکه ســوژه ای با تمام ویژگیهایش است. همانطــوری کــه ایــن نمایشــنامه نشــان میدهد حتی اگر به هم پشت کنید باز هم همدیگــر خالصــی نخواهید داشــت این همان تفاوت بزرگ میان دیگری انسانی با در و دیوار است.

دیگری مرا ابژه می کند: موضوع دومی که ســارتر مطرح می کند این است که نگاه دیگــری موجب تغییر در من می شــود. به بیــان دقیقتــر، دیگــری فقط بــا حضورش آزادی مــرا محــدود نمــی کنــد بلکــه بــا نگاهــش ماهیــت مــرا نیز بــه مخاطره می انــدازد. زیرا نگاهش موجب دگردیســی در من مــی گردد. نگاه در نظر ســارتر اهمیت زیادی دارد و بارها در کتابهای گوناگون به آن می پردازد. از نظــر این دیدگاه، دیگری ســاحی دارد که هیــچ دیواری نــدارد و آن نگاه اســت. نــگاه موجــب می شــود تا من به ابژه تبدیل شــوم یعنی نگاه دیگری می تواند مرا به یک شیء تنزل بدهد. آزادی و آگاهی مرا به ســوژه تبدیــل می کنند و نگاه کردن من اســت که این سوژگانی را محقق می سازد اما وقتی که نگاهم می کنند همه ایــن امتیــارات را از دســت مــی دهــم. این درست مشابه هبوط انسان از بهشت عدن بــر روی زمیــن اســت. در ایــن نمایشــنامه نیــز هنگامی که شــخصیت ها تصمیم می گیرند تا به هم کاری نداشته باشند و به هم نــگاه نکنند، اینس می گویــد: «می خواهم جهنــم خــود را انتخــاب کنم. مــی خواهم چهار چشــمی به شــما خیــره شــوم.» این ســخن حــرف فلســفی ســارتر اســت. برای استل- حضور اینس -مانند گارسن و حتما دیگران جهنم اســت و می کوشــد تا با نگاه خــود حضــورش را بــرای آنهــا بــه جهنــم تبدیل کند. بنابراین نگاه دیگری مانند تله یــا توری اســت که مــرا محبــوس و دگرگون مــی کند. بــه بیان روشــنتر، بــه گقته مؤلف »هســتی و نیســتی» دیگری نگرنده اســت که مرا فرومی‌پاشــد و من از این فروپاشــی احساس حقارت و شرم می کنم.

دیگری تفاهم-گریز ناپذیر: جهنمی که سارتر ترســیم می کند جایی است که افراد توانایــی برقــراری ارتباطــی عاطفی و حتی منطقی با یکدیگر را ندارد. ســه شخصیت اصلی نمایشنامه «درهای بسته» هیچ یک نمی توانند با دیگری پیوند برقرار نمایند و در عیــن حال راه گریزی نیز ندارند تا از هم دور شوند و باید همدیگر را تحمل کنند.

این تحمل کردن اجباری بدتر از تحمل ً به کــردن آتش جهمنی اســت کــه معموال بدکاران وعده داده می شــود. آنها محکوم بــه یک همزیســتی ناممکن شــده اند. زیرا هــر یــک کســی را دوســت دارد کــه او وی را دوســت ندارد و بدین ترتیــب بدترین نوع ســه گانه ممکن شکل می گیرد. الف، ب را دوست دارد در صورتی که ب، ج را دوست دارد اما ج به نوبه خود الف را دوست دارد. یــا اینکه الف ج را دوســت ندارد و ج نیز ب را دوســت نــدارد و ب بــه نوبه خــود الف را دوســت ندارد. به عبارت عینی تر، گارســن به اینس، اینس به استل و استل به گارسن توجه دارد. بنابراین ســه نفر با ســه کشــش متفاوت در این فضــای محدود باید با هم زندگی نمایند. جهنم یعنی بودن با کســی که دوســتش ندارید. بر همین اســاس تنها بودن بســیار آسانتر از با دیگری ناخوشایند بودن است. تراژدی یعنی بحرانی که برون رفتــی نداشــته باشــد و در «درهای بســته « یــک تــراژدی عمیــق اتفاق مــی افتــد زیرا ایــن افــراد هــم در پیوند و هم در گسســت شکســت می خورنــد. یعنی نه مــی توانند با هم باشــند و نه می توانند با هم نباشند. پشــت درهای بســته بدون پنجــره و بد ون تفاهــم باید تــا ابد با هم باشــند چه چیزی دردناکتر و کــدام جهنم بدتر از این ممکن اســت. یکی از علت های این جهنم سازی قضــاوت هایــی اســت کــه شــخصیت ها از هــم دارند. گارســن که خــود را محکوم این قضاوت ها مــی بیند به اعتراض می گوید:«آیــا مــی توان یــک زندگی را بــا یک کنش قضاوت کرد؟«

دیگری شــرط وجود: علی رغم اینهایی که گفته شد برای سارتر، انسان بدون سوژه ای دیگــر و روابط بیناســوژگانی موجودیت خود را کشــف نمی کنــد. از نظر وی دیگری هم برای وجود من الزم است و هم جهنم من است. گرچه این دو نظر با هم مغایرت ندارنــد امــا میتواننــد متفــاوت و حتی در مــواردی متضــاد باشــند. در توضیــح ایــن مطلــب مؤلف کتــاب «اگزیستانسیالیســم اومانیســم اســت» میگوید: «انســان که به طور مســتقیم به کوژیتو میرســد همزمان دیگــران را نیــز کشــف میکنــد و آنهــا را ماننــد شــرط وجــودی خودش کشــف می کنــد.» ایــن همزمانی بســیار مهم اســت و کســانی دیگــر مانند باختیــن و لویناس نیز از آن ســخن گفتهانــد. مــن فقــط با کشــف دیگــری بــه کشــف خــود نائــل مــی شــوم همانطــوری کــه فقــط بــا کشــف خــود بــه دیگری پــی می بــرم. این همــان اختالفی است که پدیدارشناسان با دکارتیها دارند. زیــرا آنهــا نمیپذیرنــد با ذهنیــت محض و خودکانونــی (سولوپسیســم) بتــوان بــه شــناخت یــا شــناخت قطعــی نائــل آمــد. همــواره در یــک فراینــد بیناســوژگانی این شناخت قابل حصول است.

  • درهای بسته قرنطینه ای

قرنطینــه کرونایــی خلوتــگاه هــا و درهای بســته ای شــبیه به «درهای بسته«  ســارتری پیش آورده اســت. با ایــن تفاوت اساســی کــه خلوتــگاه هــای مــا واقعــی و بســیار پیچیــده تــر از نمایشــنامه تئاتــری اســت. ســارتر در کتــاب «دربــاره نمایش« بــه برخی تفاوتهای میــان زندگی تئاتری و زندگــی واقعــی میپــردازد و بــرای مثال در مــورد تفــاوت دیگری در ایــن دو عرصه مــی نویســد: «آن کــه در صحنــه مــی بینم بــرای من عیــن «دیگــری» نیســت، یعنی همــان نیســت کــه در زندگــی واقعــی می بینم. زیــرا دیگری، در زندگی واقعی، فقط کسی نیســت که میتوانم او را ببینم، بلکه کســی اســت که میتواند مــرا هــم ببیند.« شناخت شباهتها و تفاوت هایی که میان خلوتگاههای ما و دوزخ درهای بســته تئاتر ســارتری در نــوع مواجهــه مــا بــا آن مؤثــر اســت. در نتیجــه مناســب اســت برخــی از مهمترین تفاوت ها یادآوری گردند:

نخســت اینکــه موضــوع تفــاوت دیگــری هاســت. در اغلــب موارد مــا «هم قرنطینه‌ای‌هــا» یعنــی کســانی بــا مــا در خلوتگاه بســر می برنــد را خودمان انتخاب کــرده ایم و اغلــب افــراد خانواده هســتند. درســت اســت که شــاید دیگرانی را دوست داشــته باشــیم که بــا ما نیســتند و یــا اینکه شــرایط پیش از انتخاب و پس از آن تفاوت کرده باشــد اما بــا این حال کســی مانند آن نمایشــنامه برای مــا برنامه ریــزی نکرده و مــا بدون هیــچ آزادی و اختیاری نبوده ایم. بنابراین ما موظف هستیم نسبت وضعیتی کــه در آن قــرار گرفتهایــم مســئولیت پذیر باشــیم. ما هم نسبت به خودمان و نسبت به دیگران وظیفه داریم. مسئولیت پذیری یکی دیگر از اصول فلســفه اگزیستانســیال و ســارتر اســت. مســئولیت پذیــری و تعهد موجــب میشــود تــا مــا در بهبــود بیشــتر شــرایط خلوتــگاه خویش کوشــا باشــیم. با اســتفاده از اصل دیگر اگزیستانسیالیســتی می تــوان گفــت خلوتــگاه شــرایط دارد اما ماهیــت ندارد یعنی ماهیــت آن را خود ما شکل میدهیم. بخش گسترده ای از خوب یــا بــد، خیــر یــا شــر آن بــا اراده و آگاهی ما شکل می گیرد.

دوم زمــان و مــکان قرنطینه بــا درهای بســته تفــاوت هــای بنیادنــی دارنــد. همه میدانیم که خوشــبختانه قرنطینه موقتی اســت و مانند داستان خیالی ســارتر ابدی نیســت و روزی قرنطینــه تمام می شــود و حداکثــر چند مــاه خواهد بــود. این موقتی بــودن می تواند بــه ما امید بدهــد که بهتر ایــن روزهــا را تحمــل کنیــم. همچنیــن ما به شــکلی کــه در نمایشــنامه آمــده به این فضاهــا محکــوم نشــده ایــم و قرنطینــه مجازاتــگاه مــا نیســت بــرای حفاظــت از ماســت و به همین دلیل فضــای خلوتگاه خود را بهترســت ماننــد «پناهگاه» در نظر بگیریــم. بنابراین ایــن «پناهــگاه» که قرار اســت مــا از خطــر بیمــاری مصون بــدارد خودمان تبدیل به «جهنم» و شــکنجه‌گاه نکنیم.

ســوم اینکــه یک جهــان بیرونــی وجود دارد کــه ما به طور کلی از آن جدا نیســتیم و بــه آن نیاز داریم. این جهان هم بخشــی از نیازهای عاطفی و هم بخشی از نیازهای مــادی مانند خوارکی هــا را تأمین می کند. میتــوان برای مثــال از کتابخانه ها و فیلم خانــه مجــازی آن بهره برد و آنهــا را مانند پنجره هایی به عالم بیرون فرض نماییم. در عین حال شر و بیماری در همین جهان خــارج کمیــن کــرده و بایــد بــا آن محتــاط بــود. هــم شــر مــادی و بیمــاری و هم شــر فکــری یا عاطفی هــر دو می تواننــد از این پنجرهها وارد شــوند. به عبــارت دیگر درها نیمــه بازند و به طور کامل بســته نیســتند. به اختیار ماســت که چــه چیزی را به درون راه بدهیــم و یــا راه ندهیــم. مدیریــت این پنجرههــا و درهــای نیمه دســت ماســت و بسیار مهم اند.

البتــه مســأله اصلــی اینجاســت کــه برخالف شخصیتهای این نمایشنامه ما انسانهای زندهای هستیم. یعنی تا مرگ مــا را غافلگیــر نکرده اســت زندهایم و این زندگــی خوبســت و این خوبــی را مردگانی مانند گارسن، استل و اینس بهتر میدانند. اینس در این نمایشنامه با تأسف میگوید:«ما همیشه یا زود و یا دیر میمیریم. با این وجود زندگی تمام شده …»

سخن پایانی مــا آمــاده جهان قرنطینــه ای که در آن بســر می بریم نبوده ایم و انســان شهری و اجتماعی امروزی برای زندگی در خلوتگاه و پشت درهای بسته مهیا نیست. به دلیل بیتجربگــی در ایــن مــورد ممکــن اســت ســختی هــا و ناگواری های زیــادی برایمان رخ دهد. تجربیــات تاریخی و ادبی-هنری میتواننــد بــه مــا کمــک نماینــد تــا بهتــر بــا ایــن وضعیــت مواجــه شــویم. خــود را مســئول، موظــف و متعهــد خلوتگاههای خودمــان بدانیــم و در بهتــر شــدن زندگی در خلوتگاهمان تــاش نماییم. بدانیم که بــودن با دیگری آنهم در فضایی با درهای بســته میتوانــد آن فضا را به جهنــم یا به بهشــت تبدیــل نمایــد، میتوانــد موجب عــذاب یــا آرامش گــردد، میتوانــد پنجره پیونــد به یک دنیای دیگر یا دیوار گسســت از زندگــی باشــد. نجــات و خوشــبختی در چنیــن موقعی به هیچ وجه فردی نیســت بلکــه گروهــی خواهد بود. گارســن خطاب بــه اســتل و اینــس میگویــد: «هیچکــدام از مــا نمیتوانــد تنهایــی خــودش را از این وضعیت نجات بدهد«.  نگــرش اگزیستانسیالیســتی بــه مــا میگویــد که هیچ چیز از پیش برای انســان محتوم نیســت. اگر امکان تحمل من برای دیگری و دیگری برای من ممکن نیســت، راه همزیســتی در ایــن فضــای محــدود و خوشــبختانه موقــت تبدیــل شــدن بــه »دیگری دیگر« اســت. من بــرای دیگری و دیگری برای مــن می توانند تغییر ماهیت بدهنــد و از یــک دیگــری غیرقابــل تحمل بــه دیگــری قابــل تحمــل بلکــه دیگــری دوســت داشــتنی دگرگون شــوند. در واقع، مهمتریــن ویژگــی زندگــی مــا و تفاوتش با شــخصیتهای تئاتــر «درهای بســته» این اســت کــه بــرای مــا هنــوز «شــدن» ممکن اســت. یعنــی مــا بــه سرنوشــتی محتــوم و غیرقابــل تغییــر دچــار نشــدهایم. انســان تنها موجودی اســت که هــر زمان می تواند »گردیــدن» و «دگرگــون شــدن» را تجربــه کنــد و فقط اوســت کــه ماهیت خــودش را میآفریند. خواســتن برای او عین گردیدن است. گارســن در این نمایشنامه میگوید:«ما همان چیزی هستیم که میخواهیم.«

دکتر بهمن نامور مطلق

روزنامه ایران