خاطراتی هنور سبز- کتاب دوم
خرید کتاب دوم  از ایسام

خرید کتاب اول از ایسام

با خاطراتی از:

خاتون، در سپهر انديشه و خيال متخلخل بزرگان عرفان و معرفت بشري، كوه نه­تنها همواره آيتي از صلابت و بزرگي و صبر و استقامت در برابر چشمان آدمي بوده، بلكه در تمام حوادثي كه به ­نحوي با سرنوشت و زندگي بشر رابطه داشته، تأثير به­‌سزایی به جاي گذاشته است. كشتي نوح از آن غرقاب، بر كوه جودي به ساحل سلامت رسيد. معجزۀ‏ صالح ­پيامبر ناقه و بچّه­­ شتري بود كه از دل سنگ‏هاي سخت كوه به­ در آمد. موسي در طور سينا نور الهي را بر سر درخت ديد و شَرف تكليم يافت و پرتوي از ذات پروردگار برآن كوه تابيدن گرفت تا دل موسي آرام گيرد. عيسي­ مسيح در قلّۀ‏ كوهي در ميان ابرها با موسي‌­بن عمران و الياس زنده ديدار كرد، و بالاخره در كوه و در غار حرا بود كه منشور نبوّت خاتمالانبيا محمّد(ص) عطا شد. در حرمت و تقدّس ساوالانِ آتش به ­جان و برف و یخ بر تارکِ سرزمینِ خود­مان همین بس که پدران­مان، به صد ­ذوق و شوق، به زیارت­قبولیِ برگشتگان از این «کایلاشِ آذربایجان» مشرّف می‌شدند.

در اسطوره‏‌ها نيز كوه محلّ بروز شگفتي‏‌هاست، محبوبم. فريدون، ضحّاك را در كوه دماوند به بند كشيد، كيخسرو با آن جذبۀ عارفانه به كوه رفت و ناپديد گشت. و قاف را كه هيچ مرغي جز هماي مجال پرواز بر بلنداي آن نداشت، پايان زمين مي‏‌دانستند، و قاف تا قاف به معناي سرتاسر زمين در سخن گويندگان مقياسي حقيقي تصوّر مي‏‌شد

مغان، برایم زياد هم ناشناس نبود. آرامش درون و حالت سکينۀ­ مغبوطي که در رفتار و حرکات و وجناتش ديده مي­شد رشک‌­برانگيز بود براي اطرافيان، و نيز با مراثي­ها و تکيه­ کلام استفهامي­‌ا‌‌ش «لطف ائليسن» ( توجّه مي­کني) که خواسته ناخواسته مي­کشد ترا دنبال کلام شمرده و سنجيده­اش آشنا بودم و مي‌­دانستم يک­روز اوّل صبح سحر که از خواب پريده وپنجره را به صبح گشوده بود، پرندۀ به انتظار نشستۀ پشت پنجره، نُک بر پنجرۀ بسته کوبيده و او چند دانه شعر ناب پاشيده بود، نيز مي‌­دانستم با لحني ليّن و مهرمند خويش عاصم اردبيلي را از گرداب مرثيه‌­­سرايي و مرثيه­‌خواني کشانده بود به ساحل زلال شطِّ غزل و آفرينشِ «جهنّمده بيته‌­ن گول» که با خلق آن منظومه، هم سوريِ دربه ­­در و آوارۀ عشق (البتّه عشقِ خودخوانده­اش، خاتون!) را جاودانه کرد در تاريخ اجتماعي اردبيل، هم خودش را.   اساساً شناختم از مغانِ نقدپذير و مشتاق تعالي، برمي­‌گردد به دهۀ چهل که مغان در هيئت و شمايل محمّد سيزده چهارده سالۀ محصّل با تکيه بر باورهاي دست­وپاگير باورهاي سنّتي، شعري در تقبيح و مذمّت آزادي زنان مرحمتيِ شاه در چارچوب انقلاب سفيد، قلمي مي­‌کند و براي حصول اطمينان از شعريّت دست­پختِ خويش، منظومه را به دقّت نظر صائبِ مرحوم حاج­عباسقلي يحيوي، يکي از شعراي ثلاث مراثي­گوي صاحب سبک اردبيل مي­رساند. مرحوم تاج­الشعرا ضمن تأييد شعريّت منظومه و نيز تبريک شور و حال ادبي شاعر جوان، او را به قبح نيّتش واقف مي­سازد و در تلميحي استادانه به محمّدِ پُر شروُشور حالي مي­کند که اگر بنا بر آن باشد جانشيني بر شاهِ برکنارشده برگزينند، يقين نه او خواهد بود نه شاعر جوان

آدینلا باشلاماقدان دفتری، عذر ایستیرم، یا رب! آدینلا بسکی عالم­ده ناحاق قانلار توکولموشدور از منظر بسیاری از اهل حق «علیِ» مورد نظرشان ربطی به آن علیِ تاریخی یعنی امام علیّ بن ابی طالب (ع) ندارد، بلکه استمرار یک حقیقت ازلی و ابدی است. اهل حق –که معلوم شده عقایدشان ریشه در خرّم دینان داشته- بر آن­اند که آن چه در انبیا دگرگون می­‌شود «اسم» و «جسم» ایشان است، وگرنه پیامبران با همه اختلاف شرایع و ادیان، یک حقیقت بیشتر نیستند و یک روح­­­اند. این بخش از عقایدشان بسیار شبیه است به آن چه اِبن عربی (560-638) آن را «حقیقت محمّدیّه» می­خواند

علي‌اكبر سياسي، شخصيّت محمّدعلي فروغي را ـ كه از بخت بد دچار چهره‌ي ژانوسي شده است؛ هم در خدمت‌اش قلم‌فرسايي مي‌كنند و هم در خيانت‌اش، هم در ايران دوستي شهرت دارد هم در اجنبي (انگليسي)‌پرستي ـ مانند يك تابلوي نقاشي گرانبهايي مي‌داند كه ارزش بارها ديدن و بازديدن را دارد. براي من، امروز، اين تابلوي ديدني و بازديدني «مهدي داديزاده» است. دوست دارم چند دقيقه‌اي رو‌به‌روي اين تابلوي نقاشي گرانبها بايستم و با چشماني لبريز از شوق وُ مهر وُ داد به آن بنگرم. شما را نيز به اين ضيافت دعوت مي‌كنم. من در عمر تقريباً دراز خود (شب يلداي سه سال پيش به مهتاب نوشتم: دوّمين دوره‌ي شصت ساله‌گي‌ام را شروع كردم) آدم خوب، ولو معدود، كم وُ بيش ديده‌ام، ولي كسي را مانند مهدي داديزاده شوهر خوب، پدر خوب، برادر خوب، دوست خوب، مردي نيكوكار، فضل‌پرور، مردم‌دوست و ايران‌دوست باشد كم ديده‌ام. باورم در مورد مهدي اين است كه براي متفاوت بودن «خوب» بودن را انتخاب كرده است، زيرا خوب مي‌داند خوب بودن به اندازه‌ي كافي متفاوت است. مهدي مردي‌ست خوش‌فهم، درستكار، عاقل و پاك نهاد. بدون كم‌ترين مبالغه‌اي او را هرگز افسرده وُ دژم و مكدّر نديده‌ام و به ياد ندارم، مگر اين كه «غم بينوايان رخ»‌اش را زرد كند. گاه در همان هيئت و هيبتِ كتابفروشيِ كتابشناسِ مردمدار و نيز در شأن وُ شوكت يك سرپرست خانواده‌اي موفق، فيل‌اش ياد هندوستان مي‌كند وُ رؤياهاي كودكي دست از سرش برنمي‌دارد، چنان در خود فرو مي‌برد رؤياهاي «روزهايي كه بابا نان مي‌داد»  كه احساس مي‌كني با گذاشتن يك آب‌نبات چوبي در كف‌اش، قادر خواهي بود همه‌ي اندوخته‌هايش را از دست‌اش بيرون بكشي.

سفر در خواب (1) واعظ قدم­زنان به راه­مان ادامه داديم. به باشگاه شهر رسيديم که اوايل انقلاب پس از کوبيده شدن ساختمان کتابخانۀ ملّي در سه‌­راهیِ خیابان ­شاه (که طالقاني شده بود) کتاب­ها را با کمک و ياري بي­دريغ همکاران صميمي کتابخانه با هزارمصيبت با ماشين­هاي زباله­کشي شهرداری به آن­جا منتقل کرده بودم؛ این روزهای سیاه در آن­سالی بود که بهار و تابستانش (حالا همه یادشان رفته) اوج آن­ جنگ تحمیلی بود که هیچ­کس حتّی نمی­توانست تصوّرش را هم بکند که تا شش ­سال بعد هم قرار است همچنان ادامه یابد. آن دو فصل، دوران سیاه وُ دلگیر حیات من بود که هرگز فراموش نخواهد شد. حدیث­ غم‌­آلود این روزگار سپری شده ـ یاروگفتنی: « اگر اجل­د­ه‌­ن امان اولسا» ـ بعدها خواهد آمد، خاتون.

سفر در خواب (2) سیدجواد طباطبایی خاتون، اسطورۀ «گذشتۀ طلایی ایران» در دوران باستان واکنشی متأخّر بود که در ابتدای دورۀ پهلوی اوّل برای ساختن دولت ملّی روی مدل فرانسوی در برابر «گذشتۀ طلایی یونان» ساخته شد که از اسطوره‌­های بزرگ اروپای معاصر است. در این موردِ به‌­خصوص ما با بی­دقّتی­‌های آماتوری در تعریف و شناخت تاریخ روبه‌­رو هستیم. در ایران باستان ما نه با یک ­معجزه بلکه در دوره­های خاصّی با سازمان­یافتگی بی‌­نظیر سیاسی در زمینۀ کشورداری بر پهنه­ای بزرگ و بدون استفاده از نظام برده­داری به‌­مثابه نظام مرکزی روبه­رو هستیم (عمدتاً در دورۀ هخامنشی و دورۀ اوّلیّۀ ساسانی). در یونان باستان نیز در دورانی نسبتاً کوتاه (عمدتاً قرن پنجم و چهارم پیش از میلاد) و با تمرکز بر برخی از شهرهای آن، به­ ویژه آتن، با تراکم شگفت­انگیزی از اندیشه و فلسفه و دانش

سفر در خواب (3) هریسچی از این منظرست که می­‌بینیم در دنیای پُرآشوبی که اربابان زر و زورِ طالب نام­وُنان همواره بر طبل جنگ می­‌کوبند و شمشیر بر قتل یکدیگر صیقل می­‌دهند، موسیقی راه الاهی‌­انسانی خود را می­رود و انسان را نه بر امتیازهای نخ­‌نمای نژاد و زبان و مذهب، و نه بر شعار پوسیدۀ «خاک­وُخون» که بر محور سازوُآواز و نغمه، تنها زبان مشترک­شان، می‌­نگرد و جهانی می‌­سازد که در آن ژان، یوهان، ایوان و یحیی یک­‌صدا دارد. یک‌­پرده دارد. یک‌­عشق دارد و یک‌­تبار: تبارانسانی! این است که من احساس می­‌کنم خویشاوند هرانسانی هستم که خنجری در آستسن پنهان نمی­‌کند، نه ابرو درهم می‌­کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حقِّ نان و سایه­بان دیگران است، نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح می‌­دهد، نه «انیرانی» را به «ایرانی». من یک ­لر، یک ­بلوچ، یک­­ کُرد، یک­ فارس­‌ام، یک­ فارس­زبانِ ترک، یک­آفریقایی اروپایی استرالیایی آمریکایی آسیایی‌­ام، یک­­ سیاهپوست زردپوست سرخ­پوستِ سفیدم که نه‌­تنها با خودم و دیگران مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می­کنم. من انسانی هستم میان انسان­های دیگر بر سیّارۀ مقدّس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم؛ من «احمد شاملو»ام.

کتاب اول خاطراتی هنزسبز

با یادهائی از :

روزگار خوش آقاي گؤرمه‌ميش/ انزابي‌نژاد، سيّدرضا

در ستايش فراموشي/ در سوگ سيدرضا انزابي‌نژاد

ساكنِ خانه‌ي شماره 65 كوچه كرباسي/ جمالي، بيت‌الله

چه سوزهاست نهاني درون پيرهن‌ام/ ياد اسد صادقي بعدِ شش سال

نوانديشِ با فراست/ فراستخواه، مقصود

رودخانه‌اي كه جاري نمي‌شود…/ غلامحسين فرنود كه من ديده‌ام

هم‌‌كلام خاقاني، همراه ابن‌‌خلّكان/ يادي از استاد سيدحسن قاضي طباطبائي

شمشك با طعم نشاط/ احوال و مناقب دكتر سيّدمحمدحسين مبيّن

غريب در غربتِ خويش/ ديدار با استاد منوچهر مرتضوي

حكيم را نتواند مگر حكيم ستود/ احوال و افكار دكتر محمود نوالي

نه گمان دار كه رفتي و فراموش شدي!/ خلوتي با عبداللـه واعظ